0055686e87f09e6e2a0b1889f07e8363-425.jpg 28(10).jpg ط­ط¶ط±طھ ط±ظ‚غŒظ‡ ط­ط±ظ….jpg 1445012697782819.jpg
zahra

من اهل زور نیستم ودربرابر زور ساکت نمی مانم .. [درباره]
توسط 22 کاربر لایک شده‌

مشخصات

آیدی:339 موارد دیگر
(آفلاين)
alzahra
ناراحتم
363 پست
4882 امتياز
نیمه پیشرفته
zahra
شاد و سرحال
1372-09-26
f - مجرد
اسلام
آذربایجان غربی
لیسانس
دانشجو
وزن: 50 - قد: 157
نمی کشم
htc
ندارم
مطالعه مسافرت تنها بودن هر چیز زیبا

افتخارات کسب شده

دنبال‌کنندگان

(49 کاربر)

گروه ها

آخرین بازدید کنندگان

هم استانی ها

کد QR شخصی

برچسب ‌های شخصی

برچسب ‌های کاربردی

zahra
zahra     کاربرفعال منتظران
وسعت دوست داشتن را اندازه نگیر
زیادش هم کم است!
خود دوست داشتن مهم است
نه زمانش، نه پایداری اش و نه حد و حدودش!

دوست داشتن خدا را ببین
یاد بگیر که دوست داشتنت را
کادوپیچ نکنی
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 1 سال و 8 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبل ·
3
*ALi*
*ALi*     
امضا: از هرسو بوی نو شدن می آید "ولی تو همیشه رفیق کهنه ی من بمان"... ^_^
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 1 سال و 8 ماه و 26 روز و 20 ساعت و 47 دقيقه قبل ·
4
این ارسال را بازنشر کرده است.
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران
روزی زنی به شوهرش گفت امروز مقاله ای خواندم در یک مجله برای بهبود رابطه زناشویی حاضری امتحانش کنیم؟! مرد گفت: بله حتما.
زن گفت در مقاله نوشته بود: هر کدام ما یک لیست جداگانه از چیزهایی که دوست نداریم طرف مقابل انجام دهد یا تغیراتی که دوست داریم در همسرمان رخ دهد تهیه کنیم و بعد از یک روز فکر کردن و اصلاح آن روز بعد آن را به همسرمان بدهیم.
شوهرش با لبخند پاسخ مثبت داد و کاغذی برداشت و به اتاق نشیمن رفت و زن هم به اتاق خواب رفت و شروع به نوشتن کرد
صبح روز بعد هنگام خوردن صبحانه زن به همسرش گفت حاضری شروع کنیم؟ و سپس گفت من اول شروع کنم؟ شوهرش گفت باشه شما شروع کن.
زن چند ورق کاغذ درآورد که لیست بلندبالایی در آنها نوشته بود و شروع به خواندن کرد:
عزیزم من دوست ندارم شما...و همینطور ادامه داد از کارهای کوچک و بزرگی که همسرش انجام می دهد و او را اذیت می کند.
مرد سکوت کرده بود و همسرش همچنان لیستی از تغییراتی که باید شوهرش در خود ایجاد می کرد را میخواند تا اینکه زن احساس کرد همسرش ناراحت شده است و پرسید: عزیزم دوست داری ادامه بدم؟ مرد گفت: اشکالی نداره عزیزم شما ادامه بده!
بالاخره لیست زن تمام شد و به شوهرش گفت: حالا تو شروع کن.
مرد کاغذی از جیبش درآورد و گفت: دیروز خیلی فکر کردم و از خودم پرسیدم که دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چقدر فکر کردم حتی یک چیز هم به ذهنم نرسید چون تو رو همینجور که هستی قبول کرده ام! سپس کاغذ را که سفید سفید بود به زنش نشان داد و ادامه داد از نظر من تو در نقص هایت کاملا بی نقصی!
زن بغض کرده بود و شوهرش ادامه داد من تو را با تمام نقاط مثبت و منفی که داری قبول کرده ام.
من کل این مجموعه رو دوست دارم و من واقعا عاشقتم. همین
زن کاغذهایی که نوشته بود مچاله کرد و خود را محکم به آغوش همسرش انداخت.
به یاد بیاورید چگونه عاشق همسرتان شدید؟
اگر او را بخاطر اینکه شوخی می کرد و آدم پرحرف و شادی بود دوست داشتید پس چرا حالا دوست دارید او زیپ دهانش را بکشد؟
اگر آدم ساکت و قوی و جدی بود و بخاطر این موضوع عاشقش شدید چرا حالا می خواهید او پرحرف و شوخ طبع باشد؟
اگر بخاطر گذشت و مهربانیش عاشق او شدید پس چگونه اکنون اورا بخاطر دل رحمیش سرزنش می کنید؟
دست از مقایسه بردارید:

قابل توجه متاهلین عزیز...
«««آویزه گوشمان باشد....
هیچ کدام از آنهایی که همسرت را با آنها مقایسه
می کنی ، هنوز با تو زندگی نکرده اند تا نقاط
ضعفشان را هم ببینی ....!!!!
از دور همه در زندگیشان قهرمانند ......
اما نه ...!!!!!!
قهرمان واقعی کسی است که با
خوشی و ناخوشی ، عاشقانه در کنارت
زندگی می کند ......
قهرمان زندگیت را عاشقانه باور کن!!
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 28 روز و 48 دقيقه قبل ·
7
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران

60 ثانیه دیرآمدن صبح زمستان،
باعث شده یلدا همه بیدار بمانیم !
10 قرن نیامد پسر فاطمه اما ،
شد ثانیه ای تشنه دیدار بمانیم؟
ا للهم عجل لولیک الفرج...
آخرین ویرایش توسط zahra در [2 سال و 28 روز و 54 دقيقه قبل]
1 دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 28 روز و 54 دقيقه قبل ·
5
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران

��دوست داری حافظه ات زیاد بشه؟؟

۱-مسواک بزن ,۲-روزه بگیر, ۳-قرآن بخون.

��دوست داری گوش درد و دندون درد نگیری؟؟
بعد از هر عطسه ای که می کنی بگو:الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین

��می دونی خداوند از چه چیز هایی بیزاره؟
۱-خوابیدن بدون نیاز ۲-خوردن در حال سیری ۳-خندیدن بی جا

��می دونی چه کسی ثواب شب زنده داران و عبادت کنندگان رو می بره؟
کسی که با وضو می خوابه

��دوست داری رزق و روزی ات زیاد بشه؟
ناخن هات رو روز جمعه بگیر .

��میدونی خوابگاه شیطان کجاست؟ زیر ناخن بلند


��می دونی روز قیامت چه کسی رو دست بسته میارن و جاش توی دوزخه؟
هر مردی که با زن نامحرم دست بده.)

��می دونی چه کسی راه بهشت رو گم می کنه؟؟
کسی که وقتی نام پیامبر (ص)رو می شنوه،صلوات فرستادن رو فراموش می کنه.پیامبر اکرم (ص)

��دوست داری گناه های چهل سالت محو بشه؟
هر صبح۱۰بار بر پیامبر صلوات بفرست

��اللهم صل علی محمد و آل محمد
.لااله الاالله محمدرسول الله

ایا میدونی اگه این نکات را برا سه گروه بفرستی هرکه انجام داد شما هم در ثواب آن شریک هستی
و اعمالی که موجب بی برکتی وفقر می شوند.
��������������
��1.غذا خوردن بدون شستن دست.
��������������
��2.غذا خوردن بدون گفتن بسم الله.
��������������
��3.غذا خوردن در تاریکی
��������������
��4.غذا خوردن درحالت تکیه
��������������
��5.نوشیدن درحالت ایستاده
��������������
��6.خوردن نوشیدن درحالت جنابت
��������������
��.7.استفاده از ظروف شکسته.
��������������
��9.قطع کردن نان با دندان
��������������
��10.خوابیدن بعد نماز صبح تا طلوع خورشید.
��������������
��11.خوابیدن بین مغرب وعشاء
��������������
��12.ادرارنمودن زیردرخت
��������������
��13.ادرار نمودن درحالت ایستاد
��������������
��14.ادرار نمودن درحمام
��������������
��15.جارو زدن منزل موقع شب
��������������
��16.شانه کردن زنان سر خود را درحالت ایستاده
��������������
��17.دعا نکردن برای پدر مادر
��������������
��18.کوتاه کردن ناخن با دندان
��������������
��19.صدا زدن پدر مادر با اسم آنها
��������������
��20.گذاشتن تار عنکبوت در خانه
��������������

ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣنﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﮐﻨﯿﺪ ،ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺳﻌﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﮐﻨﺪ؟؟؟؟ بگو یا الله

دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 28 روز و 1 ساعت قبل ·
4

zahra
zahra     کاربرفعال منتظران
ازعزرائیل پرسیدند:
تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
ویک بارترسیدم.
."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..
"گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود:
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..
.ًحتما بخونید.دیدی تا یه جوک باحال میبینی درجا کپی میکنی وبعدش پخش میکنی !!!حالاببینم سوره ای ازقرآن که معادل یک سوم قرآن هست راچکارش میکنی.. فکرش رابکن..روزقیامت باخودت میگی کاش بیشتر میفرستادم..!سُبحانَ الله یا فارِجَ الهَمّ وَ یا کاشِفَ الغَمّ فَرِّج هَـمّی وَ یَسّر اَمری وَ ارحِم ضَعفی وَ قِلَـّةَ حیلَتی وَ ارزُقنی حَیثَ لا اَحتَسِب یا رَبَّ العالَمین حضرت محمد(ص) فرمودند هر کسی این دعا را بین مردم پخش کند گرفتاریهایش حل شود.ولى شیطان ب بیشتر مردم اجازه ى پخش این ایه را نمیدهد
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 28 روز و 1 ساعت و 2 دقيقه قبل ·
2
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران
مناجاتنامه

خدایا دلم که برایت تنگ می شود، با آنکه می دانم همه جا هستی، اما به آسمان نگاه می کنم،
چرا که آسمان سه نشانه از تو دارد:
بی انتهاست،
بی دریغ است
و چون یک دست مهربان همیشه بالای سرماست!
پس در این روز از توبرای عزیزانم
سلامتی. , نشاط , دلخوشی , و عاقبت بخیری و بر آورده شدن حاجات طلب میکنم
سرچشمه حيات آدمى"دل" است!
هر آنچه را كه از دل بگذرانيم دير يا زود همان در زندگيمان رخ خواهد داد.
پس، به دل بيآموزيم كه فقط نيكى ها را از خود بگذراند تا ما را به مراد و آرمانهاى والا برساند. با مثبت انديشى و نيك گرايى، مسير رسيدن به آرمانها ساده ميگردد، و"تقدير" رخ ميدهد و "تقدير" يعنى به بار نشستنِ نيك انديشى و مثبت گرايى...!!!

الهى... زيباترين انرژى هاى مثبت را نصيب دوستانم گردان تا تقديرشان آنگونه كه تو ميپسندى مهيا شود...!!
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 1 ماه و 19 ساعت و 31 دقيقه قبل ·
3
♥♥♥کلنا عباسک یا مهدی (عج)♥♥♥
♥♥♥کلنا عباسک یا مهدی (عج)♥♥♥     ˜”*°•.˜”*°• مدافع حرم •°*”˜.•°*”˜
امضا: 【“ #چــادُر خـاکـیـــ ـ ـ “】
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 1 ماه و 1 روز و 14 ساعت و 7 دقيقه قبل ·
6
این ارسال را بازنشر کرده است.
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران




آخرین ویرایش توسط zahra در [2 سال و 1 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 17 دقيقه قبل]
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 1 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل ·
2
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران
sasan17
تولدت مبارك
:شادی :شادی :شادی :شادی
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 2 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 28 دقيقه قبل ·

zahra
0055686e87f09e6e2a0b1889f07e8363-425.jpg zahra     کاربرفعال منتظران
مردانی که آنروزها از کیان و ناموس این سرزمین دفاع کردند چگونه بودند
و مردانی که اینروزها دارند تمامی کیان و ناموس و سرمایه این سرزمین را به حراج میگذارند چگونه اند؟
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 2 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 42 دقيقه قبل ·
zahra
28(10).jpg zahra     کاربرفعال منتظران
امان از دل زینب....
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 2 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 48 دقيقه قبل ·
1
zahra
zahra     کاربرفعال منتظران
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....

فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک ................
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .

حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش.
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 2 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 56 دقيقه قبل ·
zahra
ط­ط¶ط±طھ ط±ظ‚غŒظ‡ ط­ط±ظ….jpg zahra     کاربرفعال منتظران
تصويرنوشت
1 دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 2 ماه و 30 روز و 3 ساعت و 14 دقيقه قبل ·
5
zahra
1445012697782819.jpg zahra     کاربرفعال منتظران
شيخ انگليسي
دیدگاه پیگیری دیدگاه  •  · 2 سال و 2 ماه و 30 روز و 3 ساعت و 18 دقيقه قبل ·
5

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

شبکه مذهبی منتظران · طراحی . پشتیبانی رایانگان